تبليغاتX
خدمات وبلاگ نويسان جوان معصومانه...
به نام آنكه مهرش در آستانه دلم هرگز غروب نخواهد كرد
 

تقدیم به کسی که یادش در اندیشه من عشقش در قلب من ودیدنش آروزی من است

  ( تنها خواهرم) 

 

**هيچ گاه فاصله ها حريف خاطره ها نمي شوند **

 

زندگي صحنه ي يکتاي هنرمندي ماست

هر کسي نغمه ي خود خواند و از صحنه رود

 صحنه پيوسته به جاست خرم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد 

 

 

دنیا همه هیچ




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 13889:25 توسط ..:: zahra ::..

 

پرنده ای هستم که حق پریدن ندارم

عاشقی هستم که حق عاشق شدن ندارم

دوستی هستم که حق دوست ندارم

غنچه ای هستم که حق شکفتن ندارم

قطره ای هستم که حق چکیدن ندارم .

و شاید مرده ای که حق رفتن به آن دنیا را ندارم.

پس بگذار با خاطراتم تنها بمانم.

 

Image and video hosting by TinyPic



لينك ثابت نوشته شده در شنبه دوم خرداد 138810:11 توسط ..:: zahra ::..

 

زدم فریاد خدایا این چه رسمی است

رفیقان را جدا کردن هنر نیست

رفیقان قلب انسانند خدایا

بدون قلب چگونه می توان زیست

                                   

او رفت تا بماند

او اولش نمی خواست ترکم کند و لیکن

فهمید راز من را

او رفت تا بماند

 

 " اون چشم های روشن داشت

اون یکی رو جز من داشت

من تو حسرت موندن

اون خیال رفتن داشت"

 

رفتن همیشه با غمه




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 138811:12 توسط ..:: zahra ::..

 

دعوتت می کنم امشب

با نبودنت به یادم

من به تو دنیا رو دادم !

تو به من خاطره دادی

                          *******************************************

زندگی چیزی نیست

که لب طاقچه عادت

از یاد من و تو برود



کاش ميشد راه سخت عشق را بي خطر پيمود و قرباني نداشت.

كاش هيچكس تنها نبود

كاش ديدنت رويا نبود

گفته بودي مي مانم ولي رفتي و گفتي كه اينجا جا نبود

من دعا كردم براي بازگشت دستهاي تو ولي بالا نبود

يك نفر آمد صدايم كرد و رفت با صدايش آشنايم كرد و رفت

پشت پرچين شقايق كه رسيد ناگهان تنها رهايم كرد.

 

کاش قلبم درد پنهاني نداشت

Image and video hosting by TinyPic



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 13879:35 توسط ..:: zahra ::..

با دلي شكسته و پريشان باز مي گردم

اين اشكهاي گرم و سوزاني كه در چشمانم غلتانست با تو چه مي گويند و از من چه مي خواهند؟ جز اينكه تنها وفاداري را آرزو مي كنند؟ ولي من آنها را مايوسانه از خودم مي رانم چون وفايي در تو نمي يابم.

 

تو مي تواني دوستي مرا نپذيري . مي تواني مرا از خود براني . مي تواني روي از من بگرداني و براي هميشه مرا از ديدار خود محروم كني ... من هم مي توانم تو را نبينم . مي توانم روز ها و شبها بدون ديدار تو بسر برم . مي توانم چشمانم را از سر راه تو بگردانم و به سوي تو خيره نشوم . مي توانم زبانم را وادارم تا نام تو را بر خود جاري نكند . مي توانم گوشم را از شنيدن آهنگ صدايت بي نصيب نمايم . ولي ....قلبم.... او ديگر در اختيار من نيست .

 

بگذار بروم و از تو فرسنگها دور باشم . نمي دانم به من چه خواهند گفت در حاليكه با دلي شكسته و پريشان باز مي گردم .

خداحافظ ، گريه نكن كه باور نمي كنم مرا دوست بداري . شايد اين اشكها بخاطر تنهايي باشد ولي نترس تو را تنها نمي گذارند . اين من هستم كه بايد بگريم . تنها من هستم كه جز تو ندارم ، و تو هم مرا نمي خواهي .

من بايد آه بكشم و اشك بريزم ولي كجا در تو اثر خواهد كرد؟

 

فراق تو برايم زياد سخت است زياد ، ولي بيش ازاين تاب بي وفايي و بي مهري هايت را ندارم. كاسه صبر هر چه قدر هم كه بزرگ باشد سرانجام روزي لبريز خواهد شد.


اومدی تو سرنوشتم، بی بهونه پا گذاشتی

اما تا قایقی اومد ، از منو دلم گذشت




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 138721:19 توسط ..:: zahra ::..

 

سلام  اي غروب غريبانه عشق

سلام  اي طلوع سحرگاه رفتن

سلام  اي غم لحظه هاي جدائي

 

خداحافظ  اي شعر شب هاي روشن

خداحافظ  اي قصه عاشقانه

خداحافظ  اي آبي روشن عشق

خداحافظ  اي عطر شعر شبانه

 

خداحافظ  اي همنشين هميشه

خداحافظ  اي داغ بر دل نشسته

تو تنها نمي ماني اي مانده بي من

تو را مي سپارم به دل هاي خسته

 

تو را مي سپارم به ميناي مهتاب

تو را مي سپارم به دامان دريا

اگر شب نشينم شب شكسته

تو را مي سپارم به روياي فردا

به شب مي سپارم تو را تا نسوزد

به دل مي سپارم تو را تا نميرد

اگر چشمه واژه از غم نخشكد

اگر روزگار اين صدا را نگيرد

 

خداحافظ  اي برگ و بار دل من

خداحافظ  اي سايه سار هميشه

اگر سبز رفتي اگر زرد ماندم

خداحافظ  اي بهار هميشه

 

كاش امتداد لحظه ها تكرار با تو بودن بود

 

دوستان عزيزم معصومانه براي آخرين بار آپ شد. از همه كساني كه با نظرات گرمشون منو در وبلاگم همراهي كردند ممنونم، اميدوارم كه هيچ موقع پرنده هاي آشنائي تون رو به آسمون جدائي پر ندهيد.




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 138721:51 توسط ..:: zahra ::..

 چشمانم!

چه مظلومانه در جستجوي نگاهيست.

 

دستانم!

چه غريبانه درپي لمس دستي ست.

 

 

اما............!!! 

بگوييد به چشمان خيسم،

 و به دستان سردم

 

نیست آنچه در پی آنید

بازیچه ی دست روزگار

اين بار ….. شماييد.

Image and video hosting by TinyPic

یکی رفت ...... یکی موند

اون که رفت .. در یاد موند

اون که موند .. از خاطر رفت 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه دهم دی 138721:21 توسط ..:: zahra ::..

پلک ها نمناك
خاطره هميشه می ماند

باور کن

مرا از عشق

هرگز
انتظار مرهم نيست

نگاهم کن که چشمانت
نويد گرم امید است

نگاهم کن
که چشمانم
تهی از هر چه امید است
!

آموختم گريستن را
از بارانی
که برهنه
در خيابان بی رهگذر

می
دويد...
باد ،

وزشی بی تکرار داشت

در دکلمه های لبانمان
.

Image and video hosting by TinyPic

بي تفاوت ننشين روبه روي احساسم

نگاهت قرار سكوت نداشت با من




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 138719:45 توسط ..:: zahra ::..

دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !

درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت.

حق من نيست 

رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند

همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .   

تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريت هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم كه...

به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد .  

به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند .       

به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند    

به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد.     

به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم .          

به او که تکه اي از قلب مرا با خود برد       

به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است.

سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .     

Image and video hosting by TinyPic




لينك ثابت نوشته شده در جمعه یکم آذر 138717:8 توسط ..:: zahra ::..

 

تو نيستي كه ببيني، چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاري است

                         چگونه پيچيده است، طنين شعر تو در ترانه من

                         چگونه مي گردد، نسيم روح تو در باغ بي جوانه من

 

چراغ، آينه ، ديوار، بي تو غمگين اند

چگونه دور از تو، به روي هر چه در اين خانه است، غبار اندوه بال گسترده است.

 

تو نيستي كه ببيني دل رميده من

به جز تو ياد همه چيز را رها كرده است

غروب هاي غريب، در اين رواق نياز، پرنده ساكت وغمگين، ستاره بيمار است

دو چشم خسته من، در اين اميد عبث، دو شمع سوخته جان هميشه بيدار است...

تو نيستي كه ببيني!

Image and video hosting by TinyPic



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 138713:46 توسط ..:: zahra ::..

خدمات وبلاگ نويسان جوان