من اگر اشک به دادم نرسد مي شکنم
اگر از ياد تو يادي نکنم، مي شکنم
اگر از هجر تو آهي نکشم،
تک و تنها، مي شکنم
من همانم که همیشه خندان است!
در غم و شادی !
شنیده ام که می گویند:
آنکس که مي گريد
يک غم دارد
آنکس که ميخنـدد
هزار و يک غم
می خواهم بگریم که بگویند:
یک غم داشت!
آن هزارتای دیگری فقط مالِ من است
بی تو
نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم
تصویر تو تنها چیزی است که چشمانم باور میکند
دستانم را دراز میکنم تا صــورتت را لمس کنم
اما تصویر تو به یکباره حذف می شود و من به یاد می آورم
کنـــــــــــــارم نیستی
كنارم نيستی
!!
چه زيباست هميشه در تنهايي تو را حس کردن
چه زيباست در خيال با تو زندگي کردن
عزيزم نام تو بر قلبم خالکوبي شده تا فراموشت نکنم .
نازنين من همچون نفس کشيدن تو را بخاطر مي سپارم.
يک روزه ديگه هم بدون تو گذشت
تقديم به كسي كه فراموشش نخواهم كرد حتي در آن سوي باورهاي تاريك
دارم پا به پاي شمع تولدت قطره قطره آب مي شوم. منت سر تقويم هايمان گذاشتي، بهار را خجالت دادي، ارديبهشت را سرافراز كردي.
بضي ها با گذشته هايشان زندگي مي كنند و بعضي به آينده اي كه هرگز نمي رسند دلخوش مي كنند و من هر چه نگاه مي كنم گذشته ها زيباترند.
زندگي هميشه راه خودش رو ميره و كاري به نقشه هاي من و تو نداره و ما هم چاره جز اين نداريم كه قوي باشيم.
كسي مي بره كه دلش رو به غم نداده.
با اينكه نمي دونم چرا به يه زندگي ديگه عادتم ميدي اما من هنوز........
آن رويا ها مرد زيبا...
كاش بدوني نبودنت
تا ابد نديدنت
هرگز بهونه اي نميشه
براي از ياد بردنت
مي دونم
مي بينمت يه روز دوباره توي دنيائي كه آدمك نداره
هرگز باور نداشتيم
دنيا اين جور بمونه
دلتنگي هاي آدمي را باد ترانه اي مي خواند
روياهايش را آسمان پر ستاره ناديده مي گيرد
و هر دانه برفي به اشكي نريخته مي ماند
سكوت سرشار از سخنان ناگفته است و شگفتي هاي بر زبان نيامده
در اين سكوت حقيقت ما نهفته است
حقيقت تو و من
از بخت ياري ماست شايد كه آنچه مي خواهيم يا بدست نمي آيد
يا از دست مي گريزد
بسياري وقت ها با هم از غم و شادي خويش سخن ساز مي كنيم
اما در همه چيزي راز نيست
گاه به سخن گفتن از زخم ها نيازي نيست
سكوت ملال ها از راز ما سخن تواند گفت
دلم گرفته از این روزگار دلتنگی
گرفته اند دلم را به کار دلتنگی
دلم دوباره در انبوه خستگی ها ماند
گرفت آيينه ام را غبار دلتنگی
شكست پشت من از داغ بی تو بودن ها
به روی شانه دل ماند بار دلتنگی
درون هاله ای از اشك مانده سر گردان
نگاه خسته من در مدار دلتنگی
از آن زمان که تو از پیش ما سفر کردی
نشسته ایم من و دل کنار دلتنگی
دگر پرنده احساس من نمی خواند
مگر سرود غم از شاخسار دلتنگی
كسي كه چراي زندگي را يافت
با چگونگي آن خواهد ساخت
ميرم از شهر تو با يه كوله بار از خاطره
دل من مونده پيشت گرچه باهام مسافره
ميگذره همراه جاده ياد تو از تو خيالم
توي راه دريغ از ابري كه بباره واسه حالم
راه مي يفتم بي هدف مقصد راه رو نمي دونم
كاش مي شد آروم بگيرم ولي افسوس نمي تونم
كو يه قاصدك تو جاده كه بشه همسفر من
من يه قصه ام كه جدايي شده فصل آخر من
دلم ازت گرفته
گل غصه ام شكفته
ولي حرفاي نازنينتم يادم نرفته
خوابيدي بدون لالايي وقصه
بگير آسوده بخواب بي درد و غصه
ديگه كابوس زمستون نمي بيني
توي خواب گل هاي حسرت نمي چيني
ديگه خورشيد چهرت رو نمي سوزونه
ديگه بيدار نمي شي با نگروني
يا با ترديد كه بري يا كه بموني
دلت رو بردي با خود به جاي ديگه
اونجا كه خدا برات لالايي ميگه
مي دونم مي بينمت يه روز دوباره
توي دنيايي كه آدمك نداره
زيباترين افق به چشمان من سلام
نامه اي را برايت مي نويسم كه در تنهائي ام براي تو نوشتم و براي خودم پاره كردم. به دل نگير بين نامه هايي كه پاره كردم اسم تو هميشه با چند كلام قبل و بعدش سالم و دست نخورده ماند.
يكي يه عكس قشنگ گذاشته كنارشو داره باهاش درد و دل مي كنه، گاهي عكسو نوازش مي كنه، گاهي مي ذارتش رو قلبش، گاهي ام رو چشاش، رو مژه هاي خيس و باروني خودش، يه وقتم براش شعر مي خونه، بي پرده واست بگم با عكسه زندگي مي كنه.
تو اولين كسي بودي كه به من فهماندي سفر چه واژه پر غصه و پر قصه اي ست.
گناه من اين وسط چه بود؟ كسي كه تا تو را داشت آرزوي داشتن هيچ چيز را نداشت. تو را چشم كردند براي اينكه همه چيز داشتي و مرا براي اينكه تو را داشتم.
اميدوارم به تو خوش بگذرد و بر من پر از تحمل و صبوري.
براي كسي كه حرف و سكوتش، دوري و ديدارش، ماندن و رفتنش يك شب باراني است، چه مي شود نواخت جز سكوت.
كسي كه نبودن تو حتي در تخيلش هم نمي گنجيد
زهرا
هر ستاره شبي است
كه از تو دورم
آسمان
چه پر ستاره است
تو ماه را بيشتر از همه ما دوست مي داشتي
و حالا ماه هر شب
تو را به يادمان مي آورد
اما اين ماه با هيچ دستمالي
از پنجره ها پاك نمي شود
چند ساعت پس از تولد طلوع 5 اسفند
حالا ديگه تو رو داشتن خياله
دل اسير آرزوهاي محاله
غبار پشت شيشه مي گه رفتي
ولي هنوز دلم باور نداره
حالا راه تو دوره
دل من چه صبوره
كاشكي بودي و مي ديدي
زندگيم چه سوت و كوره
آسمون از غم دوريت
حالا روز و شب مي باره
ديگه تو ذهن خيابون
منو تنها جا مي زاره
خاطره مثل يه پيچك
مي پيچه رو تن خستم
ديگه حرفي كه ندارم
دل به خلوت تو بستم