گفته بودي دلتنگي هايم را با قاصدك ها قسمت كنم تا به گوش تو برسانند.
مي گفتي قاصدكها گوش شنوا دارند ، غم هايت را در گوششان زمزمه كن و
به باد بسپار.
من اكنون صاحب دشتي قاصدكم
اما مگر تو نمي دانستي قاصدك هاي خيس از اشك مي ميرند.

به كه دل بايد بست؟ به كه شايد دل بست؟
سينه ها جاي محبت همه از كينه پر است ، هيچ كس نيست كه فرياد پر از مهر تو را پاسخ گويد.
خط پيشاني هر جمع ، خط تنهائيست. همه گلچين گل امروزند. در نگاه من و تو حسرت بي فردائيست.
به كه دل بايد بست؟ به كه شايد دل بست؟
نقش هر خنده كه بر روي لبي مي شكفد نقشه اي شيطانيست. در نگاهي كه تو را وسوسه عشق هر حيله اي پنهانيست.
به كه دل بايد بست؟ به كه شايد دل بست؟
خنده ها مي شكفد برلب ها ، تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي ، همه بر درد كسان مي نگرند ، ليك دستي نبرد از پي درمان كسي.
از وفا نام مبر ، آن كه وفا خوست كجاست؟ سخن از دوست مگو عشق كجاست؟ دوست كجاست؟
دست گرمي كه ز مهر بفشارد دستت، در همه شهر مجوي ؛ "گل" اگر در دل باغ بر تو لبخند زند بنگرش، ليك مبوي. لب گرمي كه ز عشق ننشيند بر لبت برهمه عمر مخواه؛ سخني كز سر راز زده در جانت چنگ ، به لبت نيز مگوي.
خويش در راه نفاق، دوست در كار فريب ، آشنا، بيگانه.
شاخه عشق شكست، آهوي مهر گريخت، تار پيوند گسست.
به كه دل بايد بست؟
به كه شايد دل بست؟
