خوابيدي بدون لالايي وقصه
بگير آسوده بخواب بي درد و غصه
ديگه كابوس زمستون نمي بيني
توي خواب گل هاي حسرت نمي چيني
ديگه خورشيد چهرت رو نمي سوزونه
ديگه بيدار نمي شي با نگروني
يا با ترديد كه بري يا كه بموني
دلت رو بردي با خود به جاي ديگه
اونجا كه خدا برات لالايي ميگه
مي دونم مي بينمت يه روز دوباره
توي دنيايي كه آدمك نداره
زيباترين افق به چشمان من سلام
نامه اي را برايت مي نويسم كه در تنهائي ام براي تو نوشتم و براي خودم پاره كردم. به دل نگير بين نامه هايي كه پاره كردم اسم تو هميشه با چند كلام قبل و بعدش سالم و دست نخورده ماند.
يكي يه عكس قشنگ گذاشته كنارشو داره باهاش درد و دل مي كنه، گاهي عكسو نوازش مي كنه، گاهي مي ذارتش رو قلبش، گاهي ام رو چشاش، رو مژه هاي خيس و باروني خودش، يه وقتم براش شعر مي خونه، بي پرده واست بگم با عكسه زندگي مي كنه.
تو اولين كسي بودي كه به من فهماندي سفر چه واژه پر غصه و پر قصه اي ست.
گناه من اين وسط چه بود؟ كسي كه تا تو را داشت آرزوي داشتن هيچ چيز را نداشت. تو را چشم كردند براي اينكه همه چيز داشتي و مرا براي اينكه تو را داشتم.
اميدوارم به تو خوش بگذرد و بر من پر از تحمل و صبوري.
براي كسي كه حرف و سكوتش، دوري و ديدارش، ماندن و رفتنش يك شب باراني است، چه مي شود نواخت جز سكوت.
كسي كه نبودن تو حتي در تخيلش هم نمي گنجيد
زهرا
هر ستاره شبي است
كه از تو دورم
آسمان
چه پر ستاره است
تو ماه را بيشتر از همه ما دوست مي داشتي
و حالا ماه هر شب
تو را به يادمان مي آورد
اما اين ماه با هيچ دستمالي
از پنجره ها پاك نمي شود
چند ساعت پس از تولد طلوع 5 اسفند