دلم گرفته از این روزگار دلتنگی
گرفته اند دلم را به کار دلتنگی
دلم دوباره در انبوه خستگی ها ماند
گرفت آيينه ام را غبار دلتنگی
شكست پشت من از داغ بی تو بودن ها
به روی شانه دل ماند بار دلتنگی
درون هاله ای از اشك مانده سر گردان
نگاه خسته من در مدار دلتنگی
از آن زمان که تو از پیش ما سفر کردی
نشسته ایم من و دل کنار دلتنگی
دگر پرنده احساس من نمی خواند
مگر سرود غم از شاخسار دلتنگی
كسي كه چراي زندگي را يافت
با چگونگي آن خواهد ساخت
ميرم از شهر تو با يه كوله بار از خاطره
دل من مونده پيشت گرچه باهام مسافره
ميگذره همراه جاده ياد تو از تو خيالم
توي راه دريغ از ابري كه بباره واسه حالم
راه مي يفتم بي هدف مقصد راه رو نمي دونم
كاش مي شد آروم بگيرم ولي افسوس نمي تونم
كو يه قاصدك تو جاده كه بشه همسفر من
من يه قصه ام كه جدايي شده فصل آخر من
دلم ازت گرفته
گل غصه ام شكفته
ولي حرفاي نازنينتم يادم نرفته